کاش اینجا بودی و می توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگینی می کند را درنگاهت زمزمه کنم.

نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم. بعضی چیز ها را نمی توان بر زبان راند...

مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو... بعضی از حرفها همیشه پشتسکوت جا خوش می کنند. شاید میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب فراموشی بسپارند. نمی دانم... شاید هم من جسارت نداشته باشم که در نگاهت خیره شوم و بگویم آنچه را نباید بگویم... همان نبایدی که می دانم اگر تو بدانی لحظه ای از نازنینت جدا نخواهی شد... و این می شود سر آغاز فردای نیامدهء جدائی... تو بهتر می دانی منظورم از جدائی چیست. بارها من و تو از جدائی سخن گفته ایم و هر بار نیز اشک ریخته ایم در تاریکی و سکوت... اما... باشد هیچ نمی گویم... سکوت می کنم... خوب من! دیشب پا به پای آسمان گریستم. می دانم... در این شهر پر از خاکستر از باران خبری نبود اما آسمان دل نازنینت بارانی بود... آسمان دل من، به هوای دل شکستهء شقایق می گریست .. و چشم بیمار من، به هوای روح پاک مریم گونهء تو... می خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو را حل کنم. اما غم دوری از تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم حل نمی شد چه رسد به اینکه... می دانم شاید قسمت این بوده که تو آنجا باشی و من اینجا... شاید قسمت این بوده که، دل من هم همان جا، پیش تو جا بماند... من نمی دانم چرا دلیل ناکامی در هر آرزو را، به حساب قسمت می گذاریم! وقتی تو خود می خواهی آنجا باشی و من خود نمی توانم از اینجا دل بکنم، این وسط قسمت چه سهمی دارد؟! زمانی که از ابتدای آفرینش، سرنوشت من و تو با جدائی نوشته شده است، دیگر تقدیر چه گناهی دارد. شاید سهم قسمت این است که، قبل از اینکه من و تو را عاشق هم کند، عاشق فرارکرد... عاشق فرار از دلهای عاشقمان...می دانم باز هم می گویی قسمت را فراموش کن. جدائی را از یاد ببر ... اما می دانم زمانی که به جدائی می اندیشی، باز هم نگاهت از اشک تارمی شود. اما... بهترین من! نازنینت همه را می داند همه را... تنها نمی داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوری شده است... تنها نمی دانم که اگر قرار بر این بود که تو با نازنینت نمانی پس چرا آمدی... چرا میهمان دلش شدی و بعدصاحبخانه و بعد دل نازنینت را در کوله بارت گذاردی و با خود بردی؟... بارها به این اندیشیدم که ای کاش، هیچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشیمان شدم. آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم. لبخند بزن...نازنینت دل داده است تا جان نبازد... میدانم که باز هم در خیالت به این می اندیشی که چگونه باور کنی دختری را که دلش را به تو بخشیده است... می دانم باز هم به نتیجه همیشگی می رسی! مهم نیست. مهم این است که دل من آنجاست... می دانم رسم امانت داری را به جا می آوری... باورت می شود که نازنینت به تو بیشتر از خودش ایمان دارد؟... می دانم باور می کنی...

بروی نوشته هایم عطر یاس پاشیده ام تا شاید، باز تو را به یاد من بیندازد... اگر دوست نداری بگو تا بعد از این عطر هر گلی را که تو دوست داری برویشان بپاشم... سلام من را به تمام نگاههای دور و برت برسان



سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ | ۹ قبل از ظهر | divone |
دلم خیلی پره...

کم آوردم..شدم 3 سال پیش..البته سه سال پیش بروز میدادم..

اما الان فقط قورت میدم...فکر کنم پیر شدم.. پیر غم.. نا شکر نیستم..سالمم..

یعنی هنوز زنده ام.. این روزا خیلی قورت میدم..این روزا هر کی میاد طرفم میگه ازدواج..

نمی تونم درکم کنید یا برید..دنبال حوس نیستم..سیرم از حوس..دلم پره..

یه چیز یادم افتاد بغضم گرفت :

موقعی که رفت گفت : یه روزی بر میگردم..از دستم در اومده..شاید شده 5 سال

بر نگشتی..........................................................؟!



سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۸ بعد از ظهر | divone |
یه جوری بعد تو.. تنها شدم که.. به هر آینده ای بی اعتمادم....

کنارم هر کسی ...غیر از تو باشه... فقط... هم صحبت دیوونگیمه...


 

پ.ن:

لعنتی تو رختخواب اون رو لمس کردی...



سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۷ بعد از ظهر | divone |
اره گوش کن با تو ام ...

دارم خودم مینویسم ..نگاه کن کجا وایستادی..خودتو خوب نگاه کن..ساکت..صحبت نکن..

اره خود منم نگاه دارم..اره خودمو دارم نگاه میکنم...مرد باس رو پا باشه..رو پام..هنوز روپام..همه دورو وریام میگن خیلی شادی..میگن غم نداری..میگن ندار نیستی..!!  راس میگن ؟ راس میگن ؟؟؟  با تو ام ؟؟؟ چرا ساکتی ؟؟

جوابشونو بده.. بسه سکوت ..تا کی ؟...چه کردی با خودت!! آبرو گذاشتی؟ واسه مهم بودی.آبروت آبروم بود..مرد باس غیرت داشته باشه...من لاشی نیستم..تموم شدم..خالی شدم..

سکوتت روانیم کرد..سکوتت دیوونم کرد..من خودم  یادت دادم..یادت دادم بی محله ای کردن باعث دیوونگی..چرا سر خودم در آوردی؟؟ گناهم چی بود؟؟ شاگرد زرنگ بودی جواب بده؟؟

.. با این همه بلایی که سر خودمو خودت آوردی..من دیوونه بازم تو فکرتم..

دل نوشته : دیوونه سابق



شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ | ۱۸ بعد از ظهر | divone |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را

خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن

غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم، دستانت رابسوی

کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟

سهراب سپهری



شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۳ | ۱۱ قبل از ظهر | divone |

ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺁﺩﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺍﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺣﻮﺍ ﻓﺮﻭﺧﺖ، ﺣﻮﺍ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﺪ ﺣﺘﯽ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﺳﯿﺐ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ،

ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﺁﻏﻮﺵ ﺁﺩﻡ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ... ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺁﺩﻡ ... ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺣﻮﺍﯾﺖ ... ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺣﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﻫﻢ

ﻫﻮﺍﯾﯽ ﻣﯿﺸﺪ !... ﻭﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺣﻮﺍ ... ﺗﻨﻬﺎ ﺣﻮﺍﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ... ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﻮﺍﯼ ﺣﻮﺍﻫﺎﯾﯽ

ﺩﯾﮕﺮﺩﺍﺷﺖ ... ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺁﺩﻡ،ﺁﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﻭﻧﻪ ﺣﻮﺍ، ﺁﻥ ﺣﻮﺍ .... ﻣﻦ ﻭﺗﻮ،ﺯﺍﺩﻩ ﯼ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﺩﻭ ﻧﺨﺴﺘﯿﻨﯿﻢ؟؟؟ ﮐﻪ ﻧﻪ

ﺑﻮﯼ ﺁﺩﻣﯿﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻫﻮﺱ ﺣﻮﺍ .... ؟ ! ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺑﻮﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﻨﺪ ! ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﯼ

ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ ... ﺍﯾﻨﺠﺎﺑﺮﺍﯼ ﺣﻮﺍﺑﻮﺩﻥ ...ﺁﺩﻡ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ... ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﭼﻪ ﻃﻌﻨﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻧﺸﻨﯿﺪﯼ ﺣﻮﺍ

.... ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺗﺎ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺁﺩﻡ ﺷﺪﻧﺪ !... ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺣﻮﺍﺷﺪﯼ ﻭ ... ﭼﻪ ﺭﯾﺎﮐﺎﺭﺍﻧﻪ ﺁﺩﻣﯿﻢ !... ﺗﻮﺁﺩﻡ ...

ﻣﻦ ﺣﻮﺍ ... ﺑﯿﺎ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﻨﯿﻢ ... ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ ... ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ...ﺗﺎﺯﻩ ﺳﯿﺐ ﭼﯿﺪﻩ ﺍﻡ ! ﺣﻮﺍﺑﻮﺩﻥ

ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ ...ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺎﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﻧﯿﺎﺯﺩﺍﺭﻧﺪ !... ﺣﻮﺍ !... ﺭﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮ ﺗﻮ

ﻣﮕﺮﺳﯿﺐ ﺭﺍﭘﻮﺳﺖ ﮐﻨﺪﯼ ﻭﺧﻮﺭﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﻣﺎﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ،ﺷﺎﯾﺪﺷﯿﻄﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ

ﺣﻮﺍﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﺳﺠﺪﻩ ﻧﮑﺮﺩ !..



شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۳ | ۱۱ قبل از ظهر | divone |
به سلامتیه نسل من که خسته شد از بس دزدکی بوسید.


دزدکی حرف زد...
دزدکی در آغوش گرفت...
دزدکی عشق بازی کرد...
دزدکی دوست داشت... و دزدکی و دزدانه خسته شد... خسته...خسته



سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ | ۱۷ بعد از ظهر | divone |
اگر عاشقِ کسي ديگر شوم، ديگر همانند گذشته دلتنگ‌ات نمي‌شوم!


حتي ديگر گاه به گاه گريه هم نمي‌کنم،


در تمام جملاتي که نام تو در آنها جاري‌ست، چشمانم پُر نمي‌شود


تقويمِ روزهايِ نيامدنت را هم دور انداخته‌ام.


کمي خسته‌ام، کمي شکسته


کمي هم نبودنت، مَرا تيره کرده است.

 


اينکه چطور دوباره خوب خواهم شد را هنوز ياد نگرفته‌ام،


و اگر كسي حالم را بپرسد، تنها مي‌گويم خوبم!


اما مضطربم
فراموش کردن تو عليرغم اينکه ميليون‌ها بار به حافظه‌ام سَر مي‌زنم


و نمي‌توانم چهره‌ات را به خاطر بياورم، من را مي‌ترساند!


ديگر آمدنت را انتظار نمي‌کشم
حتي ديگر از خواسته‌ام براي آمدنت گذشته‌ام،
اينکه از حال و رُوزت باخبر باشم، ديگر برايم مهم نيست!


بعضي وقتها به يادت مي‌افتم


با خود مي‌گويم: به من چه؟ درد من براي من کافي‌ست!


آيا به نبودنت عادت کرده‌ام؟


از خيالِ بودنت گذشته‌ام ؟


مضطربم
اگر عاشق کسي ديگر شوم


باور کن آن روز، تا عمر دارم،
تو را نخواهم بخشيد...!

 



سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ | ۱۷ بعد از ظهر | divone |
از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود . .

از حال من مپرس که بسیار خسته ام...

 



سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ | ۱۷ بعد از ظهر | divone |
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ " ﺗﺎﻭﺍﻥ ﻫﻤﻪ " ﻧﻪ " ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﮑﻨﺪ ... ﻫﻤﻪ " ﻣﺤﺒﺘﻬﺎﯾﯽ " ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﻡ ... ﻫﻤﻪ " ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯼ " ﺁﺑﮑﯽ ﮐﻪ ﺟﺪﯼ ﮔﺮﻓﺘﻢ ... ﻫﻤﻪ " ﺳﺎﺩﮔﯽ " ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ " ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ " ﺗﺎﻭﺍﻥ ﻫﻤﻪ " ﺧﻮﺵ ﺑﯿﻨﯽ ﻫﺎﯾﯽ " ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻭ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ



سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ | ۱۷ بعد از ظهر | divone |
مطالب قدیمی تر