X
تبلیغات
لطفا چند لحظه سکوت ....

خاطره‌ ؟ اصلا چی هست ؟
دلشکسته اي لب بام سيگار مي کشيد . . .



خسته بود . . .



آنقدر خسته که



يادش رفت بعد از آخرين پُک



سيگار را به پايين پرت کند . . .


نه خودش را...**


فردا و دیروزباهم دست به یکی کرده.دیروز با خاطراتش مرا فریب داد.فردا با وعده هایش مرا خواب کرد وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود


+ تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 8 بعد از ظهر نويسنده کی ؟ من ؟ |

" سکس " زیباست ... مقدسه... یکی شدن دو بدن است...

ولی شما ها کاری کردین که بشه

کثیف ترین کار دنیا.... ! چه کردین که اینگونه شد؟؟ ... سکس بد نیست... کثیف نیست...

بستگی به شما دارد... سکس یک نقاشیست که ما باید زیبا بکشیم ... !!

نه اینگونه (( پسر به دخترک گفت :

اگه میخوای باهم بمونیم باید همه جوره پایه باشی... دخترک پسر را دوست داشت

.... قبول کرد.... گفت: باشه عزیزم هرجور تو بخوای... پسر دختر را عریان کرد... دختر آرام

میلرزید ولی هیچ نمیگفت... پسر مانند ابر سیاه بدن دختر را به آغوش کشید ... بدون کوچکترین

بوسه شروع کرد.... ! .... دخترک آهی کشید... پسر اما.... دخترک بدنش میسوخت ولی

اعتراضی نمیکرد... پسر تکانی خورد و کنار دخترک افتاد... دخترک با لبخند گفت: عزیزم

راضی شدی؟ .. پسر لبخند کثیفی زد و لباسهایش را پوشید و رفت... ساعتی بعد دختر به پسر

زنگ زد ... الو عشقم چطوری .. پسر اما لحنش مثل قبل نبود.. : دیگه به من زنگ نزن ...

قطع

کرد...!

دخترک گوشه ی اتاقش آرام گریست....چند سال گذشت... " تبریک میگویم به پسر"...

حالا همان دخترک معصوم و زیبا تبدیل به " فاحشه " شده بود... پسرک همراه دوستانش به

فاحشه متلکی گفتند.. وقتی چشمهای پسر به فاحشه ی زیبا افتاد.. اشک در چشمانش حلقه زد...

فاحشه: چرا به دوستانت نمیگویی به جرم عاشق بودن تو فاحشه شدم که حالا....

فاحشه رفت...

دیگر جایی برای جبران نمانده...... !!

+ تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 10 بعد از ظهر نويسنده کی ؟ من ؟ |

ﻫﯽ ﻓﻼﻧﯽ!
ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ…
ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﻭ…
ﻓﻘﻂ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺕ ﺯﺩ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺩﻟﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺷﺐ ﮔﺮﯾﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ، ﺑﺎﺯ
ﻫﻢ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﮕﯿﺮﯼ…
ﻭ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ…
ﺑﺮ ﻧﻤﯿﮕﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ!
ﻋﻄﺮ ﺗﻨﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺟﻤﻊ
ﻣﯿﮑﻨﻢ،
ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﯽ ﻟﻢ ﺩﻫﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﺍﺣﺘﯽ،ﺑﺎ
ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯽ



همه می گویند تو چقدر آرومی
چه آرامشی داری
اما
این وسط هیچکس نفهمید
کسی
که آخر خط رسیده
دیگر فقط
نگاه می کند ...

+ تاريخ شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 10 بعد از ظهر نويسنده کی ؟ من ؟ |

دلتنگی‌های آدمی را
باد ترانه‌ای می‌خواند،

رویاهایش را

آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،

و هر دانه برفی

به اشكی نریخته می‌ماند.

سكوت، سرشار از سخنان ناگفته است؛

از حركات ناكرده،

اعتراف به عشق‌های نهان

و شگفتی‌های بر زبان نیامده.

در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.

حقیقت تو و من.

+ تاريخ دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 1 بعد از ظهر نويسنده کی ؟ من ؟ |
حالا که دلتنگی  رفیق تنهاییم شده...

کوچه ها با هام نا رفیق شدن...


راستش همه میپرسن حالت چه طوره منم جواب میدم روبه راهم اما اونا که نمیدونن به کدوم راهم.....


پ.ن:*


از چی بگم حرفام تمومی نداره.

خیلی وقته گذشته ..خیلی وقته  ...شاید تا الان با خیلیا بوده..میدونمم که بوده..

اما من پاش موندم ..دیوونگی محض اما من دیووونم  اینجور دیووگی به صلاح آدم نیست

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 0 قبل از ظهر نويسنده کی ؟ من ؟ |
میگن نیستی دیوونه؟

میگن هنوز دیوونه ای؟

در جواب میگم سر گردونم...هستم ؟نیستم ؟

 اما !!

مرد شدم...حس میکم...احساسم میگه..

خواب بودم بیدار شدم...


پ.ن: حرفامو هیچکی نمیفهمه...جز یه نفر که اونم نیست که بفهمه...

آرزو: آرزوی من اینه که اون یه نفر بیدار بشه...چون راه زیاد، اما فرصت کم....



+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 0 قبل از ظهر نويسنده کی ؟ من ؟ |
تا دیروز ، هرچه می نوشتم عاشقانه بود

از امروز ، هرچه بنویسم صادقانه است


عاشقانه دوستت دارم


....

+ تاريخ جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 9 بعد از ظهر نويسنده کی ؟ من ؟ |

نفسم قسم به حبس نفسم تا ابد خاک پایتم....

نفسم....

نفسم..نفسهای من با نفسهایت عجین است..نفسم،،،

نفسم با توست که معناگیرم نفسم...

نفسم با تو کله کله به عرج العروج رسم نفسم...

نفسهای حقیرم در ره نفسهای نفسم..

...........

دارد دل شوق وصل به وصال نفسم با هم نفسم..

------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : نفسم همه کسم اینم واسه تو از طرف خودم...

+ تاريخ سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 8 بعد از ظهر نويسنده کی ؟ من ؟ |

فک کنم دیگه از این پست به بعد نباشم..

/////////////////////////////////

بر در قلبم نوشتم "ورود ممنوع"-



عشق آمد و گفت من بي سوادم!!!


..............................................

اهای تو :


هیچ وقت به ویترین زندگی نگاه نکن...

چون وسوست میکنه همونی که داریو از دست بدی!


و اما :    در آخر  :



سر بگذار بر دردِ بازوانِ من


دستِ نگاهم را بگیر


مرا دچارِ حادثه‌ای کن که با عشق نسبت دارد


من ... عجیب از روزگار رنجیده ام.....

                                    عجیب

بدرود........

+ تاريخ جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 10 بعد از ظهر نويسنده کی ؟ من ؟ |
بار اول با معذرت خواهی


بار دوم با گریه


بار سوم با ریختن غرورت نگهش داری !


ولی بار چهارم...


دیگه نه میشه و نه باید کاری بکنی!


چون حتی اگه بمونه باز موقتیه !


یعنی کسی که دلش با تو نباشه و بخواد بره.


..میره!


بفهــــــــــم !


پس فقط برو کنار و بهش بگو : خـــــــداحــافظ .



بیشترش دیگه نمی‌ارزه باور کن.

+ تاريخ شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 2 بعد از ظهر نويسنده کی ؟ من ؟ |