هنوزم خاطره هات برام مثل عمر دو بارست..
چه جالب ..یه زمانی همیشه اینجا بودم...مینوشتم..میگفتم..یه زمانی اینجا بود واسه مرهم درد و دل..یه زمانی اینجا واسم بود جایی که خاطره ها رو واسم زنده میکنه...یه زمانی دل ها خیلی عاشق بودن..یه زمانی شک وجود نداشت..

باورت میشه

اره باورت میشه چون من تو اون یه زمانی همه اینایی که گفتم ..بودم.

یادته حتی بیداریم..تو صبحونه..تو دانشگاه..ناهار..بیرون..پشت فرمون..شام..حتی تو رختخواب موقع خواب ..

همش با تو بودم..یادته مامان همیشه سر اینکه باهات سر میز ناهار و شام پیام میدادم دعوام میکرد.

بهش میگفتم دعوام نکن ..این کسی که من براش میمیرم ..واسم میمیره

چه خوب کودکی..اخه وقتی کوچیکی..افکارتم کوچیکه..فک میکنی.

.این عشق..

این عاشقی ..

تا ابد ادامه داره ..اما اینا همش خیالای بچه گانه بود..

خیلی بار..خیلی زیاد ..به هر نحو..به هر حالت ..اومدم سمتت ..اما نبودی

اما نخواستی..

جالبه اینا رو هیچکی نمیخونه اما از اونجایی که مرهم ...گفتم و نوشتم..

امروز:

جمعه - ۹ بهمن ۱۳۹۴ قمری : الجمعة - ١٨ ربيع الثاني ١٤٣٧ میلادی : Friday - 2016 29

+ تاريخ جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱۲ بعد از ظهر نويسنده دیوونه |
رک بگویم... از همه رنجیده ام! از غریب و آشنا ترسیده ام با مرام و معرفت بیگانه اند من به هر ساز ی که شد رقصیده ام در زمستانِِ سکوتم بارها... با نگاه سردتان لرزیده ام رد پای مهربانی نیست...نیست من تمام کوچه را گردیده ام سالها از بس که خوش بین بوده ام... هر کلاغی را کبوتر دیده ام وزن احساس شما را بارها... با ترازوی خودم سنجیده ام بی خیال سردی آغوشها... من به آغوش خودم چسبیده ام من شما را بارها و بارها... لا به لای هر دعا بخشیده ام مقصد من نا کجای قصه هاست از تمام جاده ها پرسیده ام میروم باواژه ها سر میکنم دامن از خاک شما بر چیده ام من تمام گریه هایم را شبی... لا به لای واژه ها خندیده ام رضا ۹۴
+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت ۱۰ قبل از ظهر نويسنده دیوونه |
دلشکسته اي لب بام سيگار مي کشيد . . .



خسته بود . . .



آنقدر خسته که



يادش رفت بعد از آخرين پُک



سيگار را به پايين پرت کند . . .


نه خودش را...**


فردا و دیروزباهم دست به یکی کرده.دیروز با خاطراتش مرا فریب داد.فردا با وعده هایش مرا خواب کرد وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود


+ تاريخ جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ساعت ۲۰ بعد از ظهر نويسنده دیوونه |

" سکس " زیباست ... مقدسه... یکی شدن دو بدن است...

ولی شما ها کاری کردین که بشه

کثیف ترین کار دنیا.... ! چه کردین که اینگونه شد؟؟ ... سکس بد نیست... کثیف نیست...

بستگی به شما دارد... سکس یک نقاشیست که ما باید زیبا بکشیم ... !!

نه اینگونه (( پسر به دخترک گفت :

اگه میخوای باهم بمونیم باید همه جوره پایه باشی... دخترک پسر را دوست داشت

.... قبول کرد.... گفت: باشه عزیزم هرجور تو بخوای... پسر دختر را عریان کرد... دختر آرام

میلرزید ولی هیچ نمیگفت... پسر مانند ابر سیاه بدن دختر را به آغوش کشید ... بدون کوچکترین

بوسه شروع کرد.... ! .... دخترک آهی کشید... پسر اما.... دخترک بدنش میسوخت ولی

اعتراضی نمیکرد... پسر تکانی خورد و کنار دخترک افتاد... دخترک با لبخند گفت: عزیزم

راضی شدی؟ .. پسر لبخند کثیفی زد و لباسهایش را پوشید و رفت... ساعتی بعد دختر به پسر

زنگ زد ... الو عشقم چطوری .. پسر اما لحنش مثل قبل نبود.. : دیگه به من زنگ نزن ...

قطع

کرد...!

دخترک گوشه ی اتاقش آرام گریست....چند سال گذشت... " تبریک میگویم به پسر"...

حالا همان دخترک معصوم و زیبا تبدیل به " فاحشه " شده بود... پسرک همراه دوستانش به

فاحشه متلکی گفتند.. وقتی چشمهای پسر به فاحشه ی زیبا افتاد.. اشک در چشمانش حلقه زد...

فاحشه: چرا به دوستانت نمیگویی به جرم عاشق بودن تو فاحشه شدم که حالا....

فاحشه رفت...

دیگر جایی برای جبران نمانده...... !!

+ تاريخ دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۲۲ بعد از ظهر نويسنده دیوونه |

ﻫﯽ ﻓﻼﻧﯽ!
ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ…
ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﻭ…
ﻓﻘﻂ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺕ ﺯﺩ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺩﻟﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺷﺐ ﮔﺮﯾﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ، ﺑﺎﺯ
ﻫﻢ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﮕﯿﺮﯼ…
ﻭ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ…
ﺑﺮ ﻧﻤﯿﮕﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ!
ﻋﻄﺮ ﺗﻨﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺟﻤﻊ
ﻣﯿﮑﻨﻢ،
ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﯽ ﻟﻢ ﺩﻫﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﺍﺣﺘﯽ،ﺑﺎ
ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯽ



همه می گویند تو چقدر آرومی
چه آرامشی داری
اما
این وسط هیچکس نفهمید
کسی
که آخر خط رسیده
دیگر فقط
نگاه می کند ...

+ تاريخ شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۲۲ بعد از ظهر نويسنده دیوونه |

دلتنگی‌های آدمی را
باد ترانه‌ای می‌خواند،

رویاهایش را

آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،

و هر دانه برفی

به اشكی نریخته می‌ماند.

سكوت، سرشار از سخنان ناگفته است؛

از حركات ناكرده،

اعتراف به عشق‌های نهان

و شگفتی‌های بر زبان نیامده.

در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.

حقیقت تو و من.

+ تاريخ دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۳ بعد از ظهر نويسنده دیوونه |
حالا که دلتنگی  رفیق تنهاییم شده...

کوچه ها با هام نا رفیق شدن...


راستش همه میپرسن حالت چه طوره منم جواب میدم روبه راهم اما اونا که نمیدونن به کدوم راهم.....


پ.ن:*


از چی بگم حرفام تمومی نداره.

خیلی وقته گذشته ..خیلی وقته  ...شاید تا الان با خیلیا بوده..میدونمم که بوده..

اما من پاش موندم ..دیوونگی محض اما من دیووونم  اینجور دیووگی به صلاح آدم نیست

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت ۰ قبل از ظهر نويسنده دیوونه |
میگن نیستی دیوونه؟

میگن هنوز دیوونه ای؟

در جواب میگم سر گردونم...هستم ؟نیستم ؟

 اما !!

مرد شدم...حس میکم...احساسم میگه..

خواب بودم بیدار شدم...


پ.ن: حرفامو هیچکی نمیفهمه...جز یه نفر که اونم نیست که بفهمه...

آرزو: آرزوی من اینه که اون یه نفر بیدار بشه...چون راه زیاد، اما فرصت کم....



+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت ۰ قبل از ظهر نويسنده دیوونه |
تا دیروز ، هرچه می نوشتم عاشقانه بود

از امروز ، هرچه بنویسم صادقانه است


عاشقانه دوستت دارم


....

+ تاريخ جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ساعت ۲۱ بعد از ظهر نويسنده دیوونه |

نفسم قسم به حبس نفسم تا ابد خاک پایتم....

نفسم....

نفسم..نفسهای من با نفسهایت عجین است..نفسم،،،

نفسم با توست که معناگیرم نفسم...

نفسم با تو کله کله به عرج العروج رسم نفسم...

نفسهای حقیرم در ره نفسهای نفسم..

...........

دارد دل شوق وصل به وصال نفسم با هم نفسم..

------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : نفسم همه کسم اینم واسه تو از طرف خودم...

+ تاريخ سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱ساعت ۲۰ بعد از ظهر نويسنده دیوونه |